سرنوشت

دستهای سرنوشت

در دلم رخت می شویند

و من

رخت تقدیر خود را شسته ام

و به بند بند روزهایم آویخته ام .


 

رهایم کن

بین پو چی ها گیر کرده ام

بین پو چی های سیاه

و ارزش های سفید

بین مرگ و زندگی

بین شادی و غم

بین خودم ، وخودم

گیر کرده ام

احساس نهیب می زند

و وجودم مرا غرق در ابهام می کند

من به سجود عشق رفته ام

بین غرور و رکوع گیر کرده ام

بین نوشتن ،  ننوشتن

بین بودن ، نبودن

بین بهشت ، جهنم

اشک ، لبخند

بین مردمک چشمانم گیر کرده ام

گیر کرده ام

بین این زاویه

بین این نگاه

بین این پنجره ها

گیر کرده ام

بین تاپ تاپ قلبم

کوپ کوپ مغزم

و شرشر رگهایم

گیر کرده ام

بین شعری که

عمری است  می خواهد بیاید و نمی آید

بین حرفی که زمانی است

می خواهم بزنم  و  نمی زنم

بین چیزی که می بینم  و نمی توانم باور کنم

گیر کرده ام

بین مصلحت و واقعیت

 

گیر کرده ام

توی این حرف ها ، سکوتها

بغض ها ، ترس ها

اشک ها  ، خنده ها

مسیرها ، آه ها

توی این دردها ، غم ها

در درون خودم

گیر کرده ام

در درون بزرگی روحی که خدا در وجودم دمیده

گیر کرده ام

گیر کرده ام

 

 

صدای عشق

صدای عشق که می آید

همه قلبها می تپد

همه لبها می خندد

و همه چشمها می گردد

صدای عشق که می آید

همه دلها بیدار می شود

دستها لرزان می شود

و پاها حرکت می کند

صدای عشق که می آید

این سایه های سیاه ، آدم می شوند

و آدمهای سفید ، فرشته

صدای عشق که می آید

رقاصه ها می رقصند

و شاید

نجار ها فقط پنجره می سازند

آوازخان ها آواز می خوانند

و  دستها سبز می شوند

غمها پرواز می کنند

و

انرژی جریان می یابد

صدای عشق که می آید

من گوش می شوم

و تمام وجودم حافظه

صدای عشق که می آید

من حفظش می کنم

تا اگر روزی

همه درها بسته شدند

و ابرها خورشید را پوشاندند

و صدای عشقی نیامد

من با خاطره صدای عشقم

همچنان بخندم ، ببینم

و باز برقصم

و از آزادی آواز بخوانم

و از درد به دور باشم

و با شادی زندگی کنم

و من

تا همیشه

صدای عشق خودم باشم

 

 

 

 

 

                           

سرکار خانم  خسروی