زن در چشم و دل محمد دکتر علی‌ شریعتی بخش دوم

تعدد زوجات

چنانکه اشاره کردم ، تاریخ معنی بسیاری از مسائل انسانی را تغییر می‌دهد. مسائل اخلاقی اجتماعی سرنوشتی درست همانند کلمات دارند. روح، معنی و حتی تلفظ کلمات، تحت تأثیر دو عامل، تغییر می‌یابد: یکی زمان و دیگری محیط.

شوخ به معنی چرک بدن بوده است و حال ظریف ترین شیوۀ چشم زیبا و شیرین ترین اطوار سر و زلف معشوق را، که از لطافت به چنگ شاعرانه ترین کلمات ما نمی‌آید، بیان می‌کند.

برکت نیز چنین است. در خوابگاه شتران، مدفوعات تر و خشکی را که با خاک و خاشاک به هم در آمیخته‌اند برکت می‌گفتند و امروز بر معنائی دلالت دارد که حتی احساس و عقل انسانی از فهمش عاجز است. چه، برکت زادۀ گوشۀ چشم عنایت خداست و حتی صفتی برای خود خدا!

کلمات موجوداتی زنده‌اند و زاد و میر دارند و کودکی و جوانی و کمال و پیری و عزلت و گمنامی، و می‌بینیم که نیمچه ادیبان ما که این اصل بزرگ حیاتی را در زبان نمی‌دانند و از تحول و تغییر و به ویژه انقلاب در روح و معنی و نیز صورت لفظی کلمات به فغان می‌آیند، چه «فاضلانه» ابراز فضل می‌کنند که «تلفظ صحیح» این کلمات این است، «معنی اصلی» آنها آن است! این‌ها «غلطهای مشهور» است! ... جَبهه باید گفت! مَبارزه باید خواند! نمی‌دانند که زبان اجتماع زنده و متحرک و متحولی از کلمات است و کلمات را نمی‌توان ناچار کرد که لباس و رفتار و روابط و روح و روحیه‌اى را که در روزگار بیهقی و فردوسی و نصرالله منشی داشته‌اند نگاه دارند.

بسیاری از مسائل انسانی و اخلاقی اجتماعی نیز چنین است. در هر دوره‌اى معنی و روح و کار و صفت ویژه‌اى دارند که، در زمان یا زمینه‌اى دیگر، دگرگون می‌شوند و حتی تا سرحد تناقض تغییر شکل می‌یابند و تعدد زوجات یکی از این مسائل است. تعدد زوجات را در «گذشته» و آن هم در یک «جامعۀ قبایلی و بدوی» یا «پدر سالاری» که هنوز تا مرحلۀ بورژوازی و مدنیت پیچیدۀ اجتماع شهری و خانوادۀ «تک همسری» فاصلۀ بسیار دارد، اگر با دید حال و آن هم به گونه‌اى که گویا در جامعۀ متمدن اروپای امروز می‌گذرد بررسی کنیم، بی شک آنرا مطرود خواهیم دانست و شایستۀ محکومیت و سرزنش. اما، چنین روشی، به همان‌اندازه که به کار تبلیغات و هیاهو و هوچیگری می‌آید ،برای علم و تحقیق زیان آور است و چشم محقق را از دیدن دقیق واقعیت نابینا می‌سازد.

اصولاً در گذشته، نه تنها «تعدد زوجات» بلکه «ازدواج» نیز به مفهم امروز تلقی نمی‌شده است و کمتر به چشم عشق یا هوس در آن می‌نگریسته‌اند و آنرا بیشتر بعنوان نوعی «مراسم اجتماعی» برای ایجاد پیوندی و یا پیمانی جدید بحساب می‌آورده‌اند و عوامل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و حتی اخلاقی در آن قوی‌تر از عامل عشق و حتی هوس بوده است. در یونان باستان با اینکه به مرحلۀ پیشرفت‌اى از مدنیت رسیده بوده است، در عین حال ازدواج را وسیله‌اى برای تولید نسل تلقی می‌کرده‌اند و همسر را «مادر بچه‌ها». هوس، همواره در بیرون از خانه، سرگرم کار خویش بوده است.

در این عصر، اصولاً زن را تنها ابزار تولید می‌شمرده‌اند «... و زن از بهر کدبانویی خانه خواهند نه از بهر تمتع» و شوهران غالباً با «مغبچگان» سر و سر داشته‌اند.

این مسأله را نه تنها در داستانهای مذهبی (لوط) و یا ادبی (اشعار غزلی خودمان) می‌خوانم بلکه، در زندگی شخصی مانند سقراط نیز می‌بنیم که رابطۀ آنچنانی وی با الکبیادس که از شخصیتهای بزرگ نظامی و ملی یونان و از شاگردان برجستۀ سقراط بوده است، در جامعه چنان عادی تلقی می‌شده است که آنرا آشکارا اعتراف می‌کرده‌اند، و حتی الکبیادس که از سردی حکیم گله می‌کند، سقراط به صراحت استدلال می‌کند که: وقت تو دیگر گذشته است.

در ادبیات فارسی، «شیخ مصلح الدین والدین سعدی» را می‌بینیم که معلم اخلاق است و مرد عرفان و مذهب و منبر و نویسندۀ کتاب اخلاق و در عین حال، در همین کتاب اخلاقی و تربیتش از سر و سری که خود یا قاضی همدان ... با نعلبند یا قصاب پسری داشته سخن می گوید و یا شخصیت علمی و مذهبی و ادبی مشهوری چون او وارد مسجد جامع کاشمر که می‌شود با یکی از «طلاب» «سرنخ می‌دهد» و به ماچ و بوسه مشغول می‌شود و با چون «شاهد» سابقش را می‌بیند «که آن حلق داودی متغیر گشته و جمال یوسفی به زبان آمده و بر سبب زنخدنش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته و متوقع که در کنارش گیرد، کناره می‌گیرد» و او را از ادامۀ «سَر و سِرّ» خویش ناامید می‌سازد.
در قابوسنامه که کتاب اخلاق است و آنهم نصایح پدری به فرزندش، علناً فرزند را راهنمائی می‌کند و ‌اندرز می‌دهد که: «از میان زنان و غلامان میان خویش به یک جنس مدار تا از هر دو گونه بهره‌ور باشی و از دو گانه یکی دشمن تو نباشد.»

از این نمونه ها که در تاریخ و ادب همۀ ملل فراوان می‌توان یافت، کیفیت تلقی‌اى که در گذشته از ازدواج داشته‌اند برای ما که آنرا شگفت آور و باور نکردنی می‌یابیم روشن می گردد و ذهن امروزین ما را برای فهم درست واقعیت که در گذشته روح و معنایی دیگر داشته است آماده می‌کند و آن مسألۀ «تعدد زوجات» در زندگی محمد است. آیا واقعاً محمد یک دون ژُوَن بوده است؟ کسانی که می‌کوشند تا مردی را هوسباز معرفی کنند طبیعتاً به سراغ جوانی او می‌روند، چه، هوس و شهوت همواره گریبانگیر جوانی است. اما تاریخ که حتی شوخی‌های او را با زنانش حکایت می کند و کوچکترین جزئیات زندگی او رانشان می‌دهد کمترین موج هوسی را در سیمای جوان محمد سراغ ندارد. محمد تا بیست و پنج سالگی جز با فقر و بی‌سرپرستی و رنج و چوپانی سر و کار نداشته است. نخستین زنی که در اوج جوانی با وی آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند خدیجه است، بیوه زنی چهل و به قولی چهل و پنجساله که پیش از او دو بار ازدواج کرده بوده و فرزندانی بزرگ همچون محمد دارد. محمد جوانی و حتی کمال را با وی می‌گذراند و در طول بیست و هشت سالی که با وی بسر می برد هیچ زنی در زندگی او راه ندارد. آنچه را در اینجا نباید فراموش کرد اینستکه محمد در این هنگام جوانی بوده است، همچون دیگر جوانان قریش، و نه حیثیت اجتماعی و نه محظورات اخلاقی و نه سنگینی مسئولیت‌های سیاسی و نظامی و بخصوص نه مسئولیت خطیر رسالت و حتی نه پیری که بعدها همگی بر وی هجوم میبرند. هیچکدام او را مقید نمی‌ساخته و با هوس بیگانه نمی‌کرده است. شگفت آور است که فرزند عبدالله که جوانی است عادی و بی مسئولیت مردی است که تا پنجاه سالگی با بیوه زنی چهل و پنج ساله و شصت ساله و هفتاد ساله سر می‌کند و در طول این مدت حتی یکبار هوای زن دیگری در سر نمی پروراند.

از نظر متعصب‌ترین مبلغان مسیحی، محمد در مکه از چنین اتهامی سخت به دور است. پس چگونه این مرد تا وارد مدینه می‌شود، درحالیکه پیر مردی پنجاه و سه ساله ست و مقام نبوت خدائی یافته مسئولیتهای خشن نظامی و سیاسی بر دوش دارد و‌اندیشه اش، روحش، زندگیش، سنش و بخصوص موقعیت اجتماعی و اخلاقیش دین و تقوی و پارسائی و رنج و کار را به مردم الهام می‌کند. یکباره آتش هوس در او سر برداشته و او را شیفتۀ لذت و شهوت کرده است!

دون ژون نیز، چنانکه می‌دانیم ، جوانی را که پشت سر گذاشت زنان را از یاد برد و مرد پارسائی و اخلاق شد و چگونه جوان عربی که از بیست و پنج تا پنجاه سالگی با بیوه‌اى چهل و پنج تا هفتاد و سه ساله زندگی می‌کند، هنگامیکه پیر می‌شود و به مقام نبوت می‌رسد و سراپا غرقه در کشمکشهای جنگ و سیاست می‌گردد دون ژون می شود؟!

آنچه را مبلغان بر او خرده گرفته‌اند و هیاهو بپا کرده‌اند تغییر شکل زندگی محمد است در مدینه با زنان متعددی ازدواج کرده است.
آنچه را غالباً فراموش می‌کنند اینست که «زیبائی» زن است که هوس را سیراب می کند نه «شمارۀ» زن. مرد هوسباز در پی دختر طناز و هوس‌انگیز است نه زنان بیوه و جا افتاده و بچه دای که یا مثل دختر عمر بدترکیبند و یا اگر هم آب و رنگی داشته‌اند در خانۀ شوهر و یا شوهران پیشینشان رفته است، به جای خط سبز دوشیزگی و شور جوانی و عشوۀ هوس، چین پیری نشسته است و متانت سرد کمال و وقار سنگین نجابت!

خوشبختانه، خواجۀ حرمسرای محمد تاریخ است که یکایک زنان او را می‌شناسد هم میداند که چرا به این خانه آمده‌اند و چگونه زندگی می کنند. بی شک او بهتر از کشیشان و شرق‌شناسان اروپائی زنان محمد را می شناسد:

عایشه: خدیجه در هفتاد و سه سالگی مرد و محمد در این هنگام سنش از پنجاه می‌گذشت و در اوج پریشانی و سختی زندگیش در مکه. بسیاری از یارانش در حبشه بسر می‌بردند و او با یاران ‌اندکش در چنگ یک شهر دشمن اسیر بود و ابوطالب نیز که تنها مدافع نیرومند و مهربانش بود در همین هنگام مرد و او تنها ماند. در بیرون کینه بود و شکنجه و در درون خانه فاطمۀ کوچک و خاطرۀ رنجزای مادرش. بر حال او رقت آوردند و او را وا داشتند تا زنی بگیرد اما عشق خدیجه – که تا پایان مرگ آنرا فراموش نکرد- و زندگی رنج آور و پر خطر سیاسیش او را چنان بخود گرفتار کرده بود که در‌اندیشۀ زنی نبود. عایشه، دختر ابوبکر تنها دختری بود که در اسلام متولد شد و این خصوصیت نزدیکان و برخی از یاران محمد را به این فکر‌انداخت که نخستین زنی که در اسلام زاده شده است و از جاهلیت خاطره‌اى ندارد همسر پیامبر اسلام گردد. لطف و زیبائی چنین کاری را تنها احساس در می یابد. نخستین گلی که در بوستان نو کاشته‌اى می شکفد و یا اولین میوه‌اى که در باغ می رسد باغبان را بیاد می‌آورد و دل گواهی می دهد که آن نو گل یا این نوبر از آن است، «شایسته» او است.

ابوبکر که احساس بسیار رقیق دارد و دلش، جز ایمان به محمد، از محبت وی نیز لبریز است، به وی پیشنهاد می کند. اما عایشه دختری است هفت ساله و محمد مردی پنجاه و چند ساله و آن هم مردی که در خانه دختری چون فاطمه دارد که نیازمند مادری است و در بیرون دشمنانی چون ابوجهل و ابولهب دارد و زندگی‌اى سراسر تلخی و آشوب و خطر و رنج، و نیازمند همدردی. پیداست که دختر هفت سالۀ ابوبکر بکار همسری محمد نمی‌آید. محمد او را نامزد می‌کند تا هم نخستین دختری که در اسلام زاده شده است و طلیعۀ اولین نسل مسلمان جهان است بنام او باشد و هم با دوست همفکر خویش، ابوبکر، خویشاوند گردد و پیوند خویشاوندی، در آن زمان و زمینه، استوارترین پیوند میان دو انسان بوده است و این را جامعه شناسی بدوی و قابل می‌داند.

عایشه تنها دختری است که به خانۀ محمد آمده است و تنها زنی است که زیبائی و جوانی وی در دل محمد کارگر بوده است. اما این زیبائی علت ازدواج محمد با وی نبوده است، چه، زیبائی طفل شش هفت ساله در احساس مردی که سنش از پنجاه می گذرد اثر نمی تواند داشت.

ازدواج محمد با عایشه یک ازدواج «سمبلیک» است آمیخته با مصلحتی عاقلانه، و در اینجا سخن از عشق و هوس بیجاست. عایشه را در مکه به خانه نمی‌برد و دو سال بعد، در مدینه با وی عروسی می‌کند و آنچه باید دانست این است که، به گفتۀ محمد حسین هیکل نویسندۀ معاصر مصری، «محبتی که نسبت به عایشه داشت پس از ازدواج بوجود آمد و در هنگام ازدواج وجود نداشت و بدین جهت نمی‌توان گفت او را به اقتضای عشق به زنی گرفت... و نمی‌توان باور کرد که محمد او را در سن هفت سالگی دوست می‌داشته است. بنابراین، حتی ازدواج با تنها دختر زیبا و جوانی که به همسری او در آمده است و به وی عشق می‌ورزیده است، یک ازدواج عاشقانه نبوده است. اینک سرگذشت ازدواج وی با دیگر زنانش:

سوده: دختر زمعه، که همسر پسر عمویش سکران بن عمر بود، از نخستین مسلمانانی بود که در روزهای تیره و پر وحشت اسلام با همسرش به محمد گرویدند. وی در راه عقیده‌اش رنج بسیار کشید و به فرمان پیغمبر همراه شوهرش به حبشه هجرت کرد. پس از بازگشت، همسرش را از دست داد و بی‌پناه شد. از آن پس جز پستی و شومی سرنوشتی در انتظارش نبود، چه، یا ناچار باید به خانواده اش بازگردد و او که بر معتقدات مذهبی آنان پا نهاده بود و در راه دین جدید علیرغم خانواده اش فداکاریها کرده بود اکنون تسلیم آنان گردد و بت پرستی و ارتجاع را از سر گیرد و یا با مردی که بی شک همشأن او و همسر از دست رفته‌اش نخواهد بود ازدواج کند و یا به همسری مردی که دوست ندارد تن دهد. محمد، این زن پاک و شجاع و شرافتمند را که پس از رنجهای بسیاری که در راه وی تحمل کرده اکنون زندگیش متلاشی شده است، در پناه خود می‌گیرد و با ازدواج با وی او را جانشین خدیجه می‌سازد و همسر پیغمبر.

هند (ام سلمه): دخترابی امیه است. همسرش ابوسلمه (عبدالله مخزومی) مجاهد بزرگی است که در اُحد مجروح شد و بعدها که از جنگ با بنی‌اسد پیروزمندانه بازگشت زخمش باز شد و جان داد. پیغمبر بر بالین یار فداکارش حاضر شد و برایش دعا کرد، در مرگ وی چنان ‌اندوهگین شده بود که به سختی می‌گریست و اشک می‌ریخت. ام سلمه، بیوۀ او زنی فرتوت بود و از همسر شهیدش چندین فرزند کوچک و بزرگ برایش مانده بودند.

چهار ماه از ترک ابوسلمه گذشته بود و ام سلمه در داغ همسر محبوب و بزرگوارش و غم فرزندان بی پدر و بی پناهش زندگی بی امید و دردناک را می‌گذراند و بزرگان مسلمان خود را در برابر سرنوشت خانوادۀ برادر شهیدشان مسئول می‌یافتند. از این رو ابوبکر از او خواستگاری کرد، اما ام سلمه عذر آورد که «فرزندانم زیادند و جوانیم گذشته است». عمر نیز پیشنهاد کرد و ام سلمه نپذیرفت و پاسخ خویش را تکرار کرد. پیغمبر خود به سراغ او رفت و گفت: از خدا بخواه تا تو را در مصیبتت پاداش دهد و بهتری را برایت جانشین سازد». ام سلمه دردناکانه گفت: برای من چه کسی از ابوسلمه بهتر است؟» پیغمبر نام خویش را برد و او نپذیرفت و باز پاسخی را که به ابوبکر و عمر داده بود تکرار نمود، اما پیغمبر اصرار ورزید و مکرر از او خواستگاری کرد تا فرزند بزرگش، سلمه، او را برای محمد عقد کرد. محمد همسر و فرزندان یار شهیدش را در پناه خویش گرفت او را همواره عزیز و محترم می‌داشت. وی پس از خدیجه، تنها زنی بود که در زندگی محمد می‌توانست یادآور مقام خدیجه باشد، چه، نه تنها شخصیت اخلاقی و خردمندی و شایستگی او را دارا بود، بلکه در رفتار و اطوار به وی شباهت بسیار داشت.

رمله ( ام حبیبه): دختر ابوسفیان است که به فداکاری بزرگی دست زد. وی در اوج مبارزۀ محمد ابوسفیان در مکه، به محمد گروید و همراه همسرش، عبیدالله بن حجش اسدی، به حبشه هجرت کرد. در آنجا شوهرش، تحت تأثیر محیط، مسیحی شد ولی رمله بر دین خویش استوار ماند و همسرش او را در کشوری غریب تنها رها کرد. او نه می توانست بی پناه در حبشه بماند و نه به مکه برگردد که محمد و دیگر مسلمانان به مدینه هجرت کرده بودند. و اگر هم ابوسفیان پناهش میداد جز به این شرط نبود که از عقیده‌اش باز گردد و او ننگ چنین بازگشتی را تحمل نمی‌کرد محمد به پاداش این فداکاری و هم بخاطر آنکه زن شرافتمندی را که در راه وی بدبختی تهدیدش می‌کند خوشبخت سازد ونیز هم برای آنکه دختر «ابوسفیان» در اوج مبارزۀ با وی به همسری «محمد» در آید – و این حادثۀ پر معنائی بود – از او خواستگاری کرد. خواستگار وی، چنانکه پیش از این دیدیم، بسیار محترمانه صورت گرفت و نجاشی پادشاه حبشه شخصاً او را به نمایندگی محمد عقد کرد و مهریه‌اش را پرداخت.

جویریه : دختر حارث رئیس قبیلۀ بنی المصطلق است. وی، در جنگ، نصیب ثابت بن قیس شده بود. جویریه نزد پیغمبر آمد و گفت ثابت مبلغ کلانی برای آزادی من می‌خواهد و ندارم و تو در پرداخت فدیه ام به من کمک کن؛ پیغمبر گفت: «آیا بهتر از این را می خواهی؟» گفت: «آن چیست؟» گفت: « کتابتت را بپردازم و با تو ازدواج کنم». وی پذیرفت و محمد فدیه اش را پرداخت و آزادش کرد به همسری خویشتن در آورد. با این تدبیر هم محبت خویش را در دلهای مردم بنی مطلق، بخصوص رئیس قبیله، جانشین کینه ساخت و هم مسلمانان را واداشت تا اسیران خویش را رها کردند، چه، پس از ازدواج محمد با جویریه، اسیران بنی مصطلق خویشاوندان پیغمبر می‌شدند و نه دشمنان او و هیچ مسلمانی را شایسته نیست که خویشان پیغمبر را به اسارت گیرد.
اسیران آزاد شدند و همگی اسلام آوردند وطایفۀ بنی المصطلق که از دشمنان خطرناک محمد بودند، با وی خویشاوند شدند. رئیس قبیله که به سراغ دخترش آمد او را مخیر کرد که یا نزد او برگردد و یا نزد محمد بماند و او دومی را برگزید. جویریه پیش از این، همسر پسر عمویش عبدالله بوده است.

صفیه: دختر رئیس بنی قریظه است که در جنگ سهم پیغمبر شده بود. پیغمبر آزادش گذاشت که یا او را به خانواده اش باز فرستد و یا آزادش کند و به همسری خویشش برگزیند و او دومی را برگزید.

میمونه: خواهر ام فضل زن عباس بن عبدالمطلب است. یکسال پس از حدیبیه، پیغمبر به قصد عمره وارد مکه شد و طبق قرارداد بیش از سه روز حق اقامت نداشت. در این سه روز می‌کوشید تا دلهای مردم را بخود نزدیک سازد و با مهربانی و بخشش و نیکی و نرمش و برخوردهای دوستانه از شدت کینه و خشونت تعصبی که سران کفر علیه او در روحها ایجاد کرده بودند بکاهد و بهانه‌اى می جست تا رضایت آنان را برای تمدید اقامت وی و یارانش جلب کند و بدین طریق مجال بیشتری برای تحبیب مردم و تماس با آنان بدست آورد. در این هنگامه ،عباس که هنوز در صف مشرکان است، میمونه را به وی معرفی می‌کند که در این چند روز رفتار مسلمانان در او تأثیری شدید گذاشته و به اسلام گرایش یافته است. وی خواهر زن او و خالۀ خالدبن ولید، قهرمان معروف قریش و فاتح اُحد است. گذشته از آن، دیدار پیغمبر در این سه روز و جاذبۀ نگاه و رفتار و شخصیت روحی او در دل میمونه سخت کارگر افتاده بود آنچنانکه آوازۀ عشق آتشینش در آسمان نیز پیچید و وحی نیز احساس پاک او را ستود. عباس، که زنش به وی اختیار داده بود که برای خواهرش همسری انتخاب کند، به محمد پیشنهاد کرد. گرایش میمونه به اسلام، خویشاوندی وی با خالد که شمشیرش سرنوشت جنگ احد را به شکست مسلمانان و پیروزی قریش تغییر داد و انتساب وی به خانواده‌های با نفوذ قریش عواملی بود که محمد را وا داشت که پیشنهاد او را بپذیرد. بخصوص که از این کار می‌خواست بهره‌برداری تبلیغاتی دیگری نیز بکند و مراسم عروسی را در روز آخر اقامتش برپا سازد و قریش را دسته جمعی دعوت کند و غذا دهد و چون اسلام میمونه هنوز آشکار نشده بود و در صف آنان بشمار می‌آمد، ازدواج محمد با وی و بخصوص شرکت مسلمانان و مشرکان در این جشن و نشستن کسانی که در بدر و احد بر روی هم شمشیر کشیده‌اند بر یک سفره در احساس اعراب اثر خواهد گذاشت و فضای سرد سیاسی را گرم خواهد نمود و دوری و بیگانگی را تخفیف خواهد داد و هم بهانه‌اى برای ماندن در شهر خواهد شد و، در این امکانات، شاید بجز نتیجۀ تبلیغاتی و زمینه سازی روحی، حوادثی نیز پیش آید و یا بتوان پیش آورد که بسود وی باشد و امتیازاتی بیشتر از آنچه در قرارداد حدیبیه هست بدست آورد.

سران هوشیار قریش نیز از نقشۀ پیغمبر آگاه بودند و به همین علت بود که پیشنهاد وی را قاطعانه رد کردند و وی ناچار شد که مراسم زفاف را در راه بازگشت به مدینه انجام دهد ولی، در عین حال، این ازدواج که او را با برخی از رجال برجستۀ قریش خویشاوند می‌کرد، در روح آنان بی اثر نبود، چنانکه ‌اندکی پس از آن، خالد را همراه عمروعاص و عثمان بن طلحه می‌بینیم که راه مدینه را در پیش گرفته است.

حفصه: دختر عمر است. شوهرش که مرد، با آنکه دختر عمر بود، کسی به سراغش نرفت تا عمر خود دست بکار شد. اول به ابوبکر پیشنهاد کرد به این امید که دوستی با وی شاید بکار آید اما «ابوبکر سکوت کرد». سراغ عثمان رفت و «او را بر وی عرضه کرد و عثمان نیز سکوت کرد». عمر افسرده شد و دلش از پاسخ ساکت دو یار صمیمیش به درد آمد و پیش پیغمبر از آنان گله کرد. پیغمبر برای تسکین خاطر او گفت : «حفصه را به عقد کسی در آر که برای او از ابوبکر و عثمان بهتر باشد» و بدین طریق همچنانکه با ابوبکر و عثمان و علی کرده بود، پیوند خویش را با عمر که یکی از شخصیتهای پرنفوذ و مؤثر اسلام بشمار می رفت نزدیکتر و استوارتر ساخت.

از کوشش عمر و هم از سکوت ابوبکر و عثمان می‌توان به زیبائی حفصه پی برد اما بهتر است که در این باره «سخنی هم از پدر عروس بشنویم» تا محمدی که – به گفتۀ مبلغان مسیحی – آن همه شیفتۀ زنی و شیدای زیبائی او است، زنی را که اکنون در اوج اقتدار و نفوذش برگزیده است بشناسیم.

عمر، پس از آنکه می شنود حفصه نیز با عایشۀ جوان و زیبا در آزار محمد همدست شده است و در رفتار و اطوارش از او تقلید می‌کند خشمگین بر سرش فریاد می‌کشد: «دخترک من، تو به این زن ( عایشه) که به زیبائی خود و عشقی که پیغمبر به او دارد، می نازد نگاه مکن؛ به خدا قسم من می دانم که رسول خدا تو را دوست ندارد و اگر بخاطر من نبود تا حال طلاقت داده بود»!

زینب: دختر خزیمه زن عبیده بن حارث است که در بدر شهید شد و بیوه اش زنی بسیار فرتوت و افتاده بود. محمد او را که آفتاب عمرش بر لب بام بود به زنی گرفت و نخواست که همسر مجاهد شهیدی در پیری و بی پناهی سر کند. وی دو سال بیشتر زنده نماند تنها زنی است (جز خدیجه) که پیش از محمد مرده است. زینب زنی سخت پارسا و مهربان و نیکوکار بود و زندگی خویش را همه در نوازش یتیمان و دستگیری بینوایان وقف کرده بود. در این کار چندان می کوشید که او را «اُم المساکین» لقب داده بودند.

اینانند زنان حرمسرای پیغمبر!

چند نکته‌اى را که در پایان این بحث باید یاد آوری کرد اینست که حکم تعدد زوجات در سال هشتم نازل شد و بدیهی است که هیچ خردی حکم نمی کند که محمد می‌بایست پس از این حکم چهار تن از زنانش را نگاه دارد و بقیه را طلاق گوید.

نکتۀ دیگر که غالباً به ذهن نمی‌آید این است که اسلام «تعدد زوجات» را وضع نکرده است. پیش از اسلام هیچ حدی در این باره وجود نداشته و آنچه را که اسلام آورده است «تحدید زوجات» است ، نه که «تا چهار زن بگیرید» بلکه «بیش از چهار زن نگیرید». و این دو یکی نیست. مطالعۀ دقیق آیاتی که از «تعدد زوجات» سخن می‌گوید هم فلسفۀ آنرا و هم شرایط آنرا روشن می‌سازد. قرآن ابتدا مردم را ملزم به اجرای عدالت میان زنان می‌کند و بلافاصله اعتراف می‌نماید «که هرگز نمی توانید عدالت ورزید، پس به یک تن اکتفا کنید».

اینچنین بیان هنرمندانه و شگفت انگیزی هر که را سخن‌شناس باشد و با روح قرآن آشنا و با پیچ و خم تفسیرها و فوت و فن‌های معنی شکن کلامی بیگانه و هوس «تعدد زوجات» هم در دل نداشته باشد به سادگی معترف می‌کند که شرایط چندان دشوار است و تنگنای جواز چندان سخت که جز در مواردی فردی یا اجتماعی که الزامی روحی یا اخلاقی در کار است نمی توان از آن گذر کرد.

موارد فردی را از متن قرآن می توان احساس کرد. این حکم در ضمن آیاتی آمده است که از سرنوشت یتیمان سخن می‌گوید و پیدا است که در جوامع منحط که دولتی و تأسیسات اجتماعی پیشرفته‌اى وجود ندارد زنان بی سرپرست و کودکان بی پدر سرنوشتی شوم ورقت بار دارند.

اما مورد اجتماعیش را خوشبختانه نسل حاضر به چشم دیده است، آن هم در قرن مدنیت و در جامعه‌های پیشرفته و عصر استقلال حقوقی و اقتصادی روانی فرد و بالاخص شخصیت یافتن زن و تساوی وی با مرد.

پس از جنگ جهانی دوم، بحران شدیدی که بر اثر نابودی میلیون‌ها مرد در اروپا و بخصوص آلمان و اتریش و لهستان پدید آمد و موج فساد و انحطاط و بیماریهای روانی و پریشانی بسیاری که زنان بی شوهر و اطفال بی پدر را رنج می داد همه مسائل بسیار جدی‌اى بود که در روح و اخلاق جامعۀ اروپائی آثار عمیق و انحرافی شدیدی بجا گذاشت. موج تظاهرات و اعتراضات زنان به مذهب کاتولیک که تعدد زوجات و بخصوص ازدواج مجدد را ممنوع می‌داند هم به مؤمنین که اصل تعدد زوجات را راه بازی برای شهوترانی خود می‌پندارند و هم به روشنفکران که آنرا مطلقاً ضد انسانی می‌شمارند ، نشان می داد که معنی و مورد این حکم چیست؟ و کجا است؟

در سال ۱۹۸۵، جبهۀ آزادی بخش ملی الجزایر (Front de la Eiberation Nationale F.L.N) به همۀ اعضاء خود توصیه کرد که همسرانشان را در این مبارزه از دست داده‌اند ازدواج کنند، تا شهادت مایه پریشانی اطفال و بدبختی زنان نگردد و خانوادۀ یک «شهید» به دامن فقر و فساد نیفتد».

آنچه می خواهم بگویم اینست که مسألۀ «تعدد زوجات» را در گذشته و بخصوص در جامعه‌اى ابتدائی نباید بدان معنی که امروز از آن احساس می شود گرفت و آنرا با چشم این عصر دید.

نکتۀ دیگری که دربارۀ زندگی خصوصی پیغمبر باید دانست – و این یک مسألۀ روحی و غریزی است – اینست که در مدینه پیغمبر از هیچ یک از زنانش فرزندی نیافت در حالیکه این زنان، که جز عایشه همگی بیوه بودند، در خانۀ شوهران سابقشان دارای فرزندانی بودند و این یکی از شگفتی‌های زندگی محمد است.

یکی از نکاتی که طبیعتاً در مسألۀ تعدد زوجات پیغمبر به ذهن می‌رسد اینست که، بی شک، وی نیز همچون هر مردی، بخصوص در نیمۀ دوم عمر، خواهان فرزند بود و تنها در سال آخر عمرش از ماریه پسری داشت که آن هم نماند و شیفتگی وی به این طفل و بی تابی شدیدی که در مرگش کرد نشان می‌داد که سخت دوستدار داشتن فرزندی است اما سرنوشت تصمیم گرفته بود که از بزرگترین شخصیت جامعۀ عرب که فخر و شخصیت را در داشتن فرزندان، آن هم پسر، می‌دانستند تنها یک فرزند بماند و آن هم دختر؛ و چه تصمیم خردمندانه و زیبائی! گرچه محمد را بسیار رنج داد.

اما حرمسرای محمد چگونه است؟ چند اطاق گلی است متصل به مسجد، سقفش از شاخ و برگ درخت خرما پوشیده. خانۀ عایشه که «سوگلی حرم» بوده است نیمه‌اش با پوستی فرش شده و نیمۀ دیگرش را شن «بسیار نرم» ریخته‌اند. قندیلهای این قصر عبارتست از شاخه‌های نخل که می‌سوزد! و مطبخش و خوراکش‌؟ ابوهریره آن را توضیح می‌دهد:

«تا مرد از نان جو سیر نخورد، گاه می شد که دو ماه میگذشت آتشی در منزل وی برافروخته نمی شد و در این مدت غذاشان خرما و آب بود گاه از شدت گرسنگی سنگ بر شکم می بست ...»!

من هر گاه که بیاد خانه و زندگی محمد میافتم که جوانی و کمال را با بیوه زنی پنجاه تا هفتاد و سه ساله گذراند و در پیری با بیوه زنان جا افتاده و بچه دار، چون ام سلمه و زینب دختر خزیمه (مادر بینوایان) و بخصوص حفصه، سر کرد و خانه‌اش آن بود و خوراکش آن، نمی توانم از افسوس خودداری کنم که محمد می‌توانست زنانی زیباتر از آنها داشته باشد و زندگی‌اى بهتر از این و نیز هر گاه که سخنان نویسندگانی را می‌خوانم که از شهوترانی محمد سخن می‌گویند و از حرمسرای محمد، نمی توانم از شرم پریشان نشوم که یک انسان، حتی نویسنده، تا کجاها می تواند ننگین شود و به خاطر مصلحتی زشت سیمای حقیقتی زیبا را – که فخر انسان است و سرمایۀ تاریخ – به چنین پلیدیها بیالاید !

 

/ 0 نظر / 188 بازدید