زن در چشم و دل محمد دکتر علی‌ شریعتی بخش اول

در این باره بسیار گفته‌اند و بسیار ناگفته مانده است. آنچه گفته‌اند با سخن دشمن است و از سر دشمنی، گزافه و دروغ و تهمت و مسخ واقعیت‌های تاریخی، و یا سخن دوست است و بیشتر تلاشی (و غالباً ناموفق) برای تأویل و توجیه مسائل، بگونه‌اى که در قالب «پسند زمان» و مردم زمانه بگنجد و این هر دو، محققی را که جز در پی واقعیت نیست و جز حقیقت تعصبی ندارد، از جستجو بی نیاز نمی‌کند.

مسألۀ زن، چه از نظر احساس و چه از نظر اجتماع، همچنان در قرن ما مطرح است و چون «علم» هنوز نتوانسته است آنرا حل کند، خواه نا خواه، در مرحلۀ «عقیده» مانده است و بنابراین، همچون همۀ مسائلی که هنوز علم پاسخی قاطع بدان نداده است، ناچار «فلسفه»، «دین»، «سنن»، «پسند» و یا «نیاز» آنرا تفسیر و توجیه می‌کند؛ از این رو، در هر «مکتبی» یا «زمانی» و یا «جامعه‌ای» بگونه‌اى از آن سخن می‌گویند و طبیعی است که نویسندگانی که این مسأله را در زندگی پیغمبر بررسی می‌کنند از «قید پیشداوری» که زاده همین پنج عامل فلسفه (به معنی کلی طرز تفکر و مکتب اعتقادی)، دین، سنن ، پسند (ذوق و احساس و گرایشها و حساسیت های روحی و اجتماعی) و نیاز (فردی یا اجتماعی) است ، خود را نتوانسته‌اند آزاد سازند.

از این رو است که از نظر مرد، تلقی زن در اجتماع، در «زندگی» و «نیز» در «احساس» از «زمان» و «محیط» بشدت رنگ می‌گیرد و پیدا است که تحقیق علمی در چنین مسأله‌اى که در هر دوره‌اى و جامعه‌اى شکلی خاص دارد، چنان دشوار است که، اگر محققی بینش خود را از رنگ عقاید و رسوم و پسندهای زمان و محیط خویش نزاید و از آفت «قضاوتهای قبلی» (پیشداوری‌ها) بری نگردد – و به گفتۀ استاد بزرگم پروفسور ژاک برک: «مسأله‌اى را که در دوره و محیطی دیگر است با نگاه زمان و محیط خویش بنگرد و بسنجد» - از دیدن واقعیت، آنچنان که بوده است عاجز می‌ماند و هرچه بگوید بیهوده است.

مسألۀ زن، از جهات گوناگونی که می‌توان بررسی کرد، چنان تابع محیط و زمان است که گاه بسیاری از انسانی‌ترین اصول و رسوم آن در محیط و زمانی دیگر به صورت یک جنایت ضد انسانی تغییر شکل می‌دهد.

تعدّد زوجات از این گونه است. بى شک وجدان عصر ما از چنین اهانت زشتی نسبت به زن جریحه‌دار می‌گردد، اما در گذشته و بخصوص در جامعه‌های ابتدائی، این اصل به بسیاری از زنان محروم و بی سرپرست که خود و احیاناً فرزندان یتیم‌شان برای همیشه از زندگی گرم و اَمن و سالم خانوادگی محروم میشده‌اند، امکان آنرا می‌داده است که آیندۀ خویش را که فقر و پریشانی و فساد تهدید می‌کرد، در پناه مردی – که در آن روزگار تنها پناهگاه زن و کودک بوده است - نجات دهد و خانواده‌اى که با مرگ سرخ – که در گذشته غالباً سراغ مردان را می‌گرفت – سرپرستش را از دست می‌داد و متلاشی می‌شد، سامانی تازه گیرد. چادر نیز چنین است. امروز بندی بر دست و پای زن تلقی می‌شود و روح قرن ما آن را برای زن، زشت و حقارت آمیز می‌بیند اما در گذشته، نشانۀ تشخص گروهی و حیثیت خاص اجتماعی و حریم عزّت و حرمت زن تلقی می‌شد و هنوز هم در جامعه‌های روستائی اینچنین تلقی می‌شود و نیز در خانواده‌های متشخص شهری که هنوز به سنت‌ها وفادار مانده‌اند.
مسألۀ حقوق زن را در اسلام محققان، در سالهای اخیر بررسی کرده‌اند و من آنچه را دیگران گفته‌اند در اینجا تکرار نمی‌کنم. آنچه مسلم است اینست که از میان مصلحان و‌اندیشمندان بزرگ تاریخ که غالباً یا زن را ندیده‌اند و یا به خوارى در او نگریسته‌اند، محمّدۖ تنها کسی است که جداً به سرنوشت زن پرداخته و حیثیت انسانی و حقوق اجتماعی وی را به وی باز داده است. اعطای حق مالکیت فردی، استقلال اقتصادی زن و در عین حال متعهد ساختن مرد به تأمین زندگی وی، بگونه‌اى که حتی برای شیر دادن کودک می‌تواند حق خویش را از همسرش مطالبه کند، و نیز تعهد پرداخت مهریه – که گرچه امروز آنرا، به حق مطرود می‌دانند – نمایندۀ شخصیت زن و نیز پشتوانۀ اقتصادی احتمالات شوم آیندۀ وی بوده است و نیز تساوی حقوق و مذهبی او با مرد، عواملی است که زن را در جامعه مقتدر و، در برابر مرد، که همواره می‌خواسته است بر زن تسلطی مستبدانه داشته باشد، مستقل ساخته است.

آنچه من در مسألۀ حساس و پیچیدۀ زن در جامعه، از دیدگاه اسلام، می‌توانم گفت و آن قضاوتی است که از بررسی دقیق و جامع حقوق اجتماعی و حیثیت اخلاقی و انسانی زن در این مکتب استنباط می‌توان کرد، اینست که اسلام، در عین حال که با «تبعیضات» موجود میان زن و مرد بشدت مبارزه کرده است، از «مساوات» میان این دو نیز جانبداری نمی‌کند و بعبارت دیگر نه طرفدار تبعیض است و نه معتقد به تساوی؛ بلکه می‌کوشد تا در جامعه، هر یک را در «جایگاه طبیعی» خویش بنشاند. تبعیض را جنایت می‌داند و تساوی را نادرست. با آن، انسانیت مخالف است و با این طبیعت. طبیعت زن را نه پَست تر از مرد میداند و نه همانند مرد. طبیعت این دو را در زندگی و اجتماع «مکمل» یکدیگر سرشته است و ازین روست که اسلام، بر خلاف تمدن غربی ، طرفدار اعطای «حقوق طبیعی» به این دو است نه «حقوق مساوی و مشابه» و این بزرگترین سخنی است که در این باره می‌توان گفت و عمق و ارزش آن بر خوانندگان آگاهی که شهامت آنرا دارند که «بی اجازۀ اروپا» فکر کنند و با چشمان خویش ببیند، پوشیده نیست.

محمد، عملاً، می‌کوشد تا حقوق و شخصیتی را که اسلام برای زن قائل شده است به وی عطا کند. از زنان همچون مردان بیعت می‌گیرد (رأی، تعهد و پیمان اجتماعی و سیاسی بر مبنای مکتب اعتقادی خویش)، آنانرا همچون مردان در صف «اصحاب» خویش جای می‌دهد. دخترش، فاطمه را در کوچکی در برابر مردم بر زانوی خود می‌نشاند و هنگام گفتگوی با آنان، او را می‌نوازد و در ابراز محبّت خاص خود به وی گویی عمد دارد که به اعراب – که به گفتۀ قرآن از خبر ناخوش دختر بودن نوزادشان چهره‌شان سیاه می‌گشت و خشم خویش را فرو می‌خورند و گاهی هم فرو نمی‌خوردند و او را زنده در خاک مدفون می‌کردند- نشان دهد که دختر ننگ نیست و همچون پسر فرزندی عزیز است. در خواستگاری علی، از وی اجازه می‌خواهد و آن هم با چه آداب دانی‌اى زیبا و لطیف! و صراحتی آمیخته با شرم و نجابت؛ پشت در اطاق فاطمه می‌ایستد و می‌گوید: «فاطمه، علی ابن ابیطالب نام تو را می‌برد». و سپس در انتظار پاسخ وی خاموش می‌ایستد. پاسخ منفی فاطمه آن بود که در را به آهستگی ببندد (جراحت) و پاسخ مثبتش اینکه پاسخی نگوید (شرم).

فاطمه به خانۀ شوهر که رفت، محمد هر روز به او سر می‌زد، بیرون در می‌ایستاد و برای ورود اجاره می‌خواست و در سلام بر او پیشدستی می‌کرد.

رفتار وی با زنانش چنان با ادب و نرمش و مهربانی آمیخته بود که در جامعۀ خشن آن روز شگفت انگیز می‌نمود.

مردی که در بیرون خانه مظهر قدرت و صلابت بود، در درون خانه چنان نرم و ساده و مهربان رفتار می‌کرد که زنانش بر او گستاخ شده بودند، آشکارا با او مشاجره می‌کردند و بی‌پروا سخن می‌گفتند و از آزارش دریغ نمی‌کردند. یک روز که به سختی از آنان رنجیده شد – بر خلاف سنت معمول که زنان را از خانه بیرون می‌راندند و اکنون نیز مؤمنین غالباً چنین می‌کنند – خود از خانه بیرون رفت و در انباری که یک طرفش را غله ریخته بودند اقامت گزید. این انبار بر بلندی قرار داشت و پیغمبر تنۀ درختی را می‌گذاشت و از آن بالا میرفت و چون به انبار می‌رسید آنرا بر می داشت تا کسی مزاحمش نشود. یک ماه با زنانش قهر کرد و چنان رنجیده بود که حتی به مسجد نیز نیامد و مردم سخت ‌اندوهگین و پریشان شده بودند. عُمَر به نمایندگی آنان به سراغ وی آمد و اجازه خواست تا با وی سخن بگوید. او را اجازه نداد و عمر پیغام داد که اگر گمان می‌کنی که من می‌خواهم دربارۀ دخترم با تو سخن بگویم من از او بیزارم و اگر اجازه دهی گردنش را می‌زنم. او را اجازه ورود داد. عمر می‌گوید: « وقتی وارد شدم ، دیدم در گوشۀ انبار بر حصیری دراز کشیده است و چون برخاست آثار حصیر بر پهلویش نمودار بود و من سخت به گریه افتادم». محمد که عمر را غمگین می‌بیند، با او از لذت پارسائی و بیزاری از دنیا سخن می‌گوید و او را آرام می‌کند. رفتار زنانش یکی از بزرگترین مشکلات زندگی وی بود و این طبیعی است، چه روح و‌اندیشۀ محمد با آنان بسیار فاصله داشت و گذشته از آن، زنان آن روز که همچون بردگانی زبون و پست شمرده می‌شدند، شایستگی چنان آزادی و احترامی را که تنها در خانۀ محمد احساس می‌کردند نداشتند و این حقیقتی است که، امروز، ما بیش از همه و بیش از همیشه با آن آشنائیم. تحمیل شخصیت بر کسیکه فاقد آن است، در آغاز، همیشه با تشنجات و عکس العمل‌های بیمارگونه و گاه خطرناک همراه است.

سخنی که از زبان عمر نقل شده است انقلاب ریشه‌داری را که در حقوق اجتماعی زن و بخصوص روابط زن و مرد در زمان پیغمبر پدید آمده بوده است، به روشنی نشان می‌دهد. وی میگوید: «به خدا سوگند که ما در جاهلیت زنان را در هیچ امری به حساب نمی‌آوردیم تا خدا آیاتی نازل ساخت و برای آنها نصیبی مقرر داشت. وقتی من در کاری مشورت می‌کردم، زنم گفت: چنین و چنان کن: گفتم: کار من به تو چه ربطی دارد؟ گفت عجبا که تو نمی‌خواهی کسی در کارت دخالت کند و دختر تو، با رسول خدا مناقشه می‌کند و کار را بجائی میرساند که تمام روز را در قهر و خشم بسر می‌برد. من ردایم را برگرفتم و از خانه بیرون آمدم و پیش حفصه رفتم و گفتم: دخترک من، تو با رسول خدا مناقشه می‌کنی تا به حدی که تمام روز را در حال قهر بسر می‌برد؟ حفصه گفت: آری، با او مناقشه می‌کنم. گفتم: از عقاب خدا و غضب رسول بر حذر باش! دخترک کن، تو به این زن که به زیبائی خود و محبت پیغمبر نسبت بخود می‌نازد نگاه مکن...

یک روز عمر و ابوبکر می‌بینند که محمد نشسته است و زنانش او را در میان گرفته‌اند و با داد و فریاد بسیار و لحنی گستاخانه و خشن، از زندگی سخت خود شکایت می‌کنند و از او نفقه می‌خواهند و او ساکت و غمگین گوش می‌دهد و لبخندی تلخ بر لب دارد. تا چشمش به ابوبکر و عمر می‌افتد گله می‌کند که اینان از من آنچه را ندارم می‌طلبند. عمر و ابوبکر بر می‌خیزند و دختران خود را به کتک می‌گیرند و آنان که با چنین زبانی بیشتر آشنا بودند آرام می‌شوند و تعهد می‌کنند که چیزی را که پیغمبر ندارد از او توقع نکنند. رفتار اینان حتی برای پدرانشان و نیز برای مسلمانانی که از آزار پیغمبر رنج می‌بردند قابل تحمل نبود، اما پیغمبر همه را تحمل می‌کرد تا به مردان خشن و وحشی جامعه‌اش درس تازه‌اى دهد و به زنان زبون و محروم شخصیتی تازه بخشد.

علت دیگر ناخشنودی دائمی زمان پیغمبر آن بود که اینان، بیش و کم شنیده بودند که زنان خسروان ایران و قیصران روم و حتی امیران و پادشاهان یمن و غسان و حیره و مصر چگونه در دربارهای پرشکوه زندگی می‌کنند و در نرد و رقص و شراب و طرب غوطه می‌خورند، در صورتیکه اینان نیز همسر «پادشاه غرب»‌اند و ماهها می‌گذرد و از بام مطبخ خانه‌شان دودی بر نمی‌خیزد. آرد سبوس ناگرفتۀ جو را می پزند و می‌خورند و این خوراک گرمشان است. در سفره‌شان غالباً آب است و خرما و دگر هیچ!

این کشمکش میان زنان پیغمبر چندان بالا گرفت که وحی دخالت کرد و پیشنهاد نمود که هر کدامتان دنیا را می‌خواهد مهرتان را تماماً بگیرید و آزادانه زندگانی‌اى به دلخواه پیشه کنید و هر کدام خدا را و آخرت را می‌خواهید با محمد و زندگی سخت و خانۀ فقر محمد بسازد. زنان فقر و محمد را برگزیدند و تنها یکی از آن میان دنیا را برگزید. اما دنیا نیز با او بی وفائی کرد و سرنوشتش شوم بود.

محمد گفت: «من از دنیای شما سه چیز را دوست دارم: عطر را و زن را و روشنائی چشمم در نماز را». با زنانش به عدالت رفتار می‌کرد و هر شب را نزد یکی از آنان بسر می‌برد، اما دلش سرشار عشق عایشه بود. عایشه تنها دختری است که به خانۀ وی آمده است. دیگران همه بیوگانی بودند که به مصلحتی سیاسی و یا اخلاقی گرفته بود.

عایشه، جز زیبائی و جوانی، زن بسیار باهوش و خوش اطوار و خوش سخن و دانشمند بود و محمد را عاشقانه دوست می‌داشت و بر زنان دیگر و نیز بر فاطمه و علی که محبوب پیغمبر بودند، سخت حسد می‌ورزید، محمد با دیدار او و گفتگوی با او سختی‌ها و خستگی‌های بسیار زندگی سیاسیش را تسکین می‌داد. هر گاه که در زیر فشار ‌اندیشه‌های بسیار و تأملات سنگین به ستوه می‌آمد و از تلاطم‌های دشوار روح و معراجهای بلند افکارش بی طاقت می‌شد، عایشه را می‌خواند و می‌گفت: «کلمین یا حمیری» ( با من حرف بزن، گلگونۀ من).

مبلغان مسیحی نویسندگان مغرض و یا بی‌اطلاعی که تحت تأثیر تبلیغات مذهبی یا سیاسی آنان قرار گرفته‌اند، کوشیده‌اند تا در روح نیرومند محمد نغمۀ ضعفى بیابند و چون تربیت اخلاقی مسیحیت زیبائی زن را فریب شیطان می‌شمارد و گرایش به او را فساد و انحطاط، به گونه‌اى که حتی ترک ازدواج را مایۀ خشنودی خدا می‌داند و حافظ تقوای دینی، و نیز وجدان امروز اروپائی تعدد زوجات را زشت و زننده تلقی می‌کند، کوشیده‌اند تا از او یک «دئن ژون» شرقی بسازند که شیفتۀ زنان است و همچون سلاطین مشرق حرمسرا تشکیل می‌دهد.

اینان، بر سر دو مسأله، هیاهوهای بسیاری بپا کرده‌اند: یکی تعدد زوجات محمد و دیگری داستان زینب دختر جحش. و چون موج هیاهوی اینان تا اینجا نیز رسیده است و بسیاری از روشنفکران (یعنی تصدیقداران) ما را نیز گرفتار کرده است، واقعیت آنرا آنچنان که خود دریافته‌ام نشان می‌دهم، بخصوص که من معتقدم مسألۀ زن در زندگی و احساس محمد نه تنها نقطۀ ضعفی برای او نیست بلکه یکی از وجوه درخشان و زیبای این روح بزرگ است تا آنجا که حتی عباس محمود عقاد مصری می‌گوید که مبلغان مسیحی و نویسندگان استعماری «خواسته‌اند از این طریق بر مقتل اسلام ضربه‌اى فرود آورند در حالیکه در این راه سخت بر خطا رفته‌اند، چه، در اینجا، بر مسلمانی که با دینش آشنا است و از سیرۀ پیغمبر آگاه، تجلی حقیقت از هر چیزی ساده‌تر و روشن‌تر است و مقتلی که آنان تصور کردند فاقد خود حجتی است که مسلمان را کفایت می کند و برای بزرگداشت پیغمبرش و تبرئۀ دینش از تهمت‌های زشتی که بر آن زده‌اند به حجتی دیگر نیازمند نیست، چه، برای یک مسلمان، بر صدق نبوت محمد، هیچ دلیل از شیوۀ رفتار وی با زنانش و کیفیت انتخاب زنانش صادق‌تر نیست...

در اینجا ابتدا داستان زینب را می‌خوانیم و سپس سرگذشت همسران متعدد وی را تا بدانیم عشق و هوس و حرمسرائی که برای محمد پنداشته‌اند چیست؟

زینب دختر جحش

زینب دختر جحش است و خواهر عبدالله، مهاجر بزرگ که زندگی پر افتخار خویش را با شهادت به پایان برد. خاندان جحش در قریش به اصالت شهره است و زینب دختر زیبای جحش نوادۀ دختری عبدالمطلب است و زادۀ پیوند و شریف زاده و بنابراین، دخترعمۀ پیغمبر.

زیدبن حارث غلامی است که از شام به اسارتش گرفته بودند و سرنوشت او را به خانۀ خدیجه آورد و وی او را به همسرش محمد هدیه کرد. حارثه که از اشراف شام بود، در جستجوی فرزندش به مکه آمد و او را یافت و از مولای وی خواست تا زید را باز خرد و محمد پذیرفت اما زید نپذیرفت و بردگی و غربت را در خانۀ محمدئ خدیجه بر آزادی و وطن در کنار پدر و مادرش ترجیح داد و بی هیچ تردیدی به پدرش که برای یافتن فرزند اسیرش رنجها برده بود و اکنون برای بردن وی از اشتیاق بی تاب شده بود گفت : «من در سیمای محمد صفائی می‌بینیم که از او نمی‌توانم دل بر کند...» و محمد که وفا و شایستگی زید را می‌شناخت و اکنون خود را از حارثه در چشمان وی عزیزتر می‌دید، او را بی درنگ آزاد کرد و فرزند خویش خواند و از همه خواست تا او را از آن پس، نه زید بن حارثه غلام محمد، بلکه «زید بن محمد بن عبدالله» بنامند و بدین گونه هم زید پدر و وطن از دست رفته‌اش را بدست آورد و هم محمد جای خالی دو فرزندش قاسم و عبدالله (طیب و طاهر) را، که به تازگى مرده بودند، در خانۀ ماتمزده اش پُر کرد.

دوستیِ شدید و شگفت میان این دو روح یکی از زیباترین جلوه های زندگی پیغمبر است. زید در خانۀ محمد بزرگ می‌شد ، پدرش پیغمبر و مادرش خدیجه و خواهرش زهرا و برادرش علی! و این جوان هوشیار شامی که استعداد را از جامعۀ متمدن و خاندان برجسته اش به ارث برده بود ، پنجمین عضو خانواده‌اى شد که ششمین‌شان خداوند بود و زید چه هوشیارانه سعادتی را که بر سراغش آمد شناخت و در را به رویش گشود و چه خوب سرنوشت شگفت خویش را انتخاب کرد!

فرزند خواندگی (تبنی) در عرب رسم بود. بردگانی که گاه در چشم خواجه‌شان سخت عزیز می‌شد آزاد می‌گشتند و از بردگی به فرزندی ارتقاء می‌یافتند ولی، در عین حال، خاطرۀ غلامی «مولی» در محیط اجتماعی وی همچنان زنده بود و این تغییر وضع، گرچه «حقوق اجتماعی» تازه‌اى را برایش تأمین می‌کرد، اما «حیثیت اجتماعی» وی همچنان لکه دار می‌ماند و هرگز انسان آزاد شده را به چشم یک «انسان آزاد» نمی‌نگریستند و «فرزند خوانده» جای «فرزند» را نمی‌گرفت. مولی نه تنها از نظر روحی و حیثیت اجتماعی تحقیر می‌شد و احساس محرومیت معنوی و روانی می‌کرد بلکه از حقوق اجتماعی بسیاری نیز محروم بود و تبعیضات چندی او را از دیگران جدا میکرد و یکی از آنها ننگ و حرمت ازدواج مرد با زنی بود که قبلاً همسر مولای وی بوده است.

پیغمبر در حالیکه می‌کوشید تا با لغو همۀ تبعیضاتی که آزاد شده (مولی) را از آزاد (حر) جدا می کند، تساوی مطلق حقوق میان این دو را تأمین کند، می‌خواست خاطرۀ بردگی او را نیز از یادها بزداید و حقارتی را که همواره در جامع احساس می‌کرد، از میان ببرد و به او شخصیت و حیثیت اجتماعی و معنوی و روحی شایسته‌اى ببخشد تا کسی که آزادی حقوق خود را بدست می‌آورد وجدان خویش و نیز وجدان اجتماع او را یک انسان آزاد، نه آزاد شده، احساس کند.

از این رو است که محمد با تفویض مأموریتهای بزرگ و حساس، میکوشد تا زید را همچون یک مهاجر و صحابی «شریف» و گرامی معرفی کند، در مدینه او را جانشین خود می‌کند؛ بر بزرگترین سپاهی که به جنگ روم می‌رود و شخصیت‌های بزرگی چون جعفربن ابیطالب، عبدالله بن رواجه و خالد بن ولید در آن سرباز ساده‌اند فرماندهش می‌کند؛ در حساس‌ترین مسائل با او مشورت مینماید؛ بر سریه‌های مهمی سرپرستش می‌کند و حتی فرزند جوانش اسامه را در کار خطیری چون مسألۀ «افک» که یک امر خانوادگی است، در ردیف علی بن ابیطالب طرف مشورت خویش قرار می‌دهد و در آخرین روزهای حیات، او را که جوانی است هجده ساله فرمانده سپاهی می کند که به نبرد با امپراطور روم بسیج شده است و شخصیتهای بزرگی چون ابوبکر و عمر در آن شرکت دارند.

این کوششها همه بخاطر آنست که آزاد شدگان، همچنانکه در جامعۀ اسلامی با آزادگان برابرند در احساس مسلمانان نیز برابر بنمایند.

پیغمبر بر آن شد که دختری از اشراف عرب را برای زید خواستگاری کند تا هم حقارتی که در شخصیت بیگانگان و بخصوص بندگان آزاد شده احساس می‌شد از میان برود و هم تعصبات خانوادگی که بویژه در ازدواج آشکارتر نمودار می‌شود فراموش گردد، در عین حال می‌دانست که هیچ نجیب زاده‌اى به همسر چنین کسی تن نخواهد داد و ازین رو تصمیم گرفت دختری را از خویشاوندان خود برای زید نامزد کند تا با نفوذی که بر او و بستگان او دارد وی را به چنین کاری راضی نماید و بدین علت، زینب، دختر عمۀ خویش، را انتخاب کرد ولی چنانکه پیش‌بینی می‌شد، برادرش عبدالله، با اینکه از پاکترین و فداکارترین مهاجران بود، آنرا برای خانوادۀ خود ننگ شمرد و نپذیرفت. پیغمبر اصرار کرد و برای شکستن این سنت استوار جاهلی که هنوز در قرن بیستم و جامعۀ متمدن اروپا نیز پابرجا است، سخت کوشید تا آنکه پیام وحی عبدالله و خواهرش زینب را، ناچار، تسلیم کرد: «هرگاه که خدا و رسولش بر امری حکم کردند هیچ مرد یا زن مؤمنی را در کار خویش اختیاری نیست و هر که بر خدا و رسولش نافرمان کند به گمراهی آشکاری در افتاده است.»

محمد مهریۀ زینب را خود پرداخت و ازدواجی که سنت زشتی را می‌شکست و سنت انسانی نوینی را جانشین آن می‌ساخت، سرگرفت، اما این پیوند به همان‌ اندازه که در جامعه سعادت بخش بود در خانه بدفرجام نمود و زینب هرگز نتوانست شرافت خانوادگی خود و حقارت اجتماعی زید را فراموش کند و آنرا همواره بر سر زید می‌کوفت و وی را آزرده می‌ساخت؛ او نزد پیغمبر شکایت می‌برد و پیغمبر زید را به تحمل وا میداشت و هر دو را به مدارا می‌خواند، زینب، گرچه به فرمان پیغمبر تن به ازدواج با زید داد، اما هرگز دل نداد. چه، دل خود اقلیمی دیگر است و جز عشق هیچ قدرتی بر آن فرمان نمیراند و زینب را نیز بر آن دستی نبود.

پیوندی که پیغمبر با کوشش بسیار بسته بود، هر روز سُست تر می شد و زینب از بودن با کسی که هرگز بودن او را جز صخره‌اى که به مصلحتی بر سینه‌اش افکنده‌اند و عقده‌اى که بخاطر منفعتی بر حلقومش بسته‌اند احساس نمی‌کرد، هر روز بی طاقت تر می شد و زید نیز از پیوند با زنی که او را همواره در فاصله‌اى بسیار دور از خویش می‌یافت، و میدید که هر روز از او بشتاب دورتر می شود، رنجیده تر می‌گشت و همسری دو ناهمدل رنگ زندگی را و طعم زناشوئی را لحظه به لحظه سیاه تر و تلخ تر می‌ساخت و از کسی کاری ساخته نبود.

بیشک، به گفتۀ شاندل «دلی که به عشق نیاز دارد و از عشق خالی است، صاحبدل را در پی گمشده اش می‌فرستد و تا آنرا نیابد آرام نمی گیرد. خدا، آزادی، دانش، هنر، زیبائی و دوست، در بیابان طلب، بر سر راهش منتظرند تا وی کوزۀ خالی و غبار گرفتۀ خویش را از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد.»

یکبار، پیغمبر در عمق نگاه زینب رازی خواند که دلش را به یکباره خبر کرد. آتش مرموزی که در درون زینب افتاده بود بر گونه‌هایش نشست و بی‌قراری‌هائی که قلبش را به سختی می‌فشرد سکوتش را در برابر محمد دشوار و دردناک ساخت. پیغمبر با نخستین برقی که در برابرش جست چشمانش را فرو بست و بی‌درنگ سر در درون خویش فرو برد و به شتاب بازگشت. اما زینب بکجا باز گردد؟ دیدار زید دیگر برایش طاقت فرسا می‌نمود، آسمان بر سینه‌اش سنگینی می‌کرد و راه نفس را بر او گرفته بود. تحمل دیدن هر چهره‌اى و شنیدن هر سخنی برایش رنج آور می نمود، خانۀ سردی که در آن دو بیگانه کنار هم نشسته‌اند و تلخ و بیزار سکوت کرده‌اند و، در انتظار هیچ، عبور لحظه‌ها و آمد و رفت بیهوده و مکرر طلوع و غروب را می‌نگرند، اگر ناگاه پارۀ آتشی از روزن به درون افتد خانه را به حریقی می کشد که نه زینب و نه زید را لحظه‌اى تاب ماندن نمی‌ماند.

زید، بی تابانه و دردمند، از خانه بیرون پرید و به محمد پناه برد واز پدر خواندۀ مهربان خویش به جدّ خواست که آن دو را از یکدیگر خلاص کند که دیگر هیچیک را تاب دیگری نیست. زید شیفتۀ محمد بود و سرشار از بزرگواریها و مهربانی‌های بسیار وی و گذشته از آن، مرد شمشیر و وفا و ایمان بود و «لاشۀ» زنی را که قلبش از آن نبود بیهوده بردوش نمی‌کشید. و بخاطر پیوند با خاندان قریش و یا لذت زیبائی‌های سرد و بی روح یک «مجسمه»، با کسی که، در زدگی، جز سقف اطاقشان، هیچ اشتراکی ندارند و در همه هستی، جز خانۀ نشیمنشان، آن دو را بهم نمی‌خواند نمی‌توانست اسیر گردد و دیگری را نیز اسیر سازد.

اما برای پیغمبر، این خود «حادثه‌اى بود» و سخت بدان می‌اندیشید چاره‌اى می‌جست و نمی یافت. آیا آنچه را در نگاه زینب خواند در دل خویش نیز یافت؟ آیا روح بزرگی که عمر را و جوانی را همه در کار خدا و مردم، ‌اندیشه و تقوی و رنج و رزم داده بود، اکنون در برابر دلی که بیتاب او گشته است خود را باخته؟ و یا دست کم ، از آن آتشی که در جان زینب افتاده گرم شده است؟

به این پرسش است که پاسخهای بسیار گفته‌اند و از آن داستانهای خیال انگیز و افسانه‌های فریبنده بافته‌اند، اما من طرح چنین سؤالی را یک سره بیهوده می‌دانم و هر پاسخی را بدان بی‌پایه، زیرا، راه پنهانی عشق را نه تاریخ میداند و نه تحقیق آنهم در دلی به عمق و عظمت و قدرت دل محمد که نه دل شاعر غزلسرائی است که همچون چنگ، با اشارۀ نرم سر انگشت کوچک نگاهی و یا لبخندی، به فغان آید و گریبان صبر و سکوت را از بیتابی چاک زند، که دل دریا است، و چه چشمی می‌تواند دید که «نسیمی که از بن کاکل» صبحی ناگاه برخاسته و خود را بر سر و روی دریا زده است ، قلب دریا را چه سان بیقرار کرده است؟ آن هم چشمی که از فاصلۀ هزار و چهارصد فرسنگ دریا را می‌نگرد! وانگهی، به شمارۀ هر دلی دوست داشتنی هست، دلها هر چه شگفت‌ترند عشق نیز در آنها شگفت انگیزتر است و ما، در شرق، عشق‌ها را که از حفرۀ قلب منوچهری تا آسمان دل مولوی، و در غرب از لجنزار پست و عفن بلیتیس تا ملکوت بهشتی و پاک بئاتریس، در قلب دانته، با هم فاصله دارند می‌شناسیم، و می بینیم که چه زشت است اگر آن همه را در قالب یک کلمه بریزیم، هر چند این قالب، کلمۀ بی مرز عشق باشد، و پیداست که با چنین تعبیرات آلوده و کلمات تنگ و فرسوده‌اى که به ناچار، از دست و زبان داستان نویس‌ها و غزلسراها و جوانان سوزناک و پرآب و تاب عاریت می گیریم، اگر از آنچه در عمق دلی همچون دل محمد نهفته است سخن بگوئیم، تا چه پایه پرت و دور سخن گفته‌ایم و جوش نمک میوه را در لیوانی با جوشش چشمه‌های اسرار آمیز غیبی در اعماق دلی که آفرینش بر او جامه‌اى تنگ و کوتاه است سنجیده ایم!

ما هرگز نخواهیم دانست که عشق در قلب محمد «چگونه» است و حتی«چیست»، اما می دانیم که نه تنها با عشقی که سر به آسمان دارد آشنا است و دل او کانون مشتعل چنین آتشی است، بلکه با عشقی که گاه از دلی سر به دلی دیگر می‌کشد نیز بیگانه نیست و آن از سخن پیغمبرانه و لبریز از شگفتی و زیبائی نیرومندش که عارفان از وی روایت کرده‌اند پیداست که:

«من عشق و کتم ثم عف فمات وجب له الجنه»
(هر که در عشق گرفتار شود و آنرا پنهان دارد و خویشتنداری کند و بمیرد بهشت بر او واجب است).

اگر در جان محمد از عشق خبری هست، قصه‌اى شگفت است ،نه بدان گونه که لایان مسیحی و گاه مستشرقان وابسته به مسیحیت و یا استعمار چون دوزی (Dozy) و حتی نویسندگان بازاری چون کنده (Conde') و براس (Brass) بافته‌اند و چه زشت و پست و چه خصمانه و یا جاهلانه که مثلاً «... ناگاه نسیمی پردۀ خوابگاه زینب زیبا، همسر زید یکی از اصحاب محمد، را کنار زد و زینب، که در جامۀ حریر هوسناک خواب بر بستر خویش خفته بود، در برابر محمد قامت برافراشت و بالای بلندش نیمه عریان در چشم وی نمایان شد و ناگهان دل محمد فروریخت و بیقرار گشت و ...» و زینب قصۀ خویش را نتوانست کتمان کند و به زید گفت و او بخاطر پیغمبر زینب را رها کرد تا نصیب وی گردد!

اینان عشق محمد را نیز از آنگونه «عشقها» پنداشته‌اند که گاهگاه، در خلوت انزوای دِیرها و گوشه‌های دنج کلیساها، میان «خواهران مقدس» و «پدران مقدس» «صورت می‌گرفت» و ویکتور هوگو هم آنها را «لو» می‌داد!

پیغمبر سخت‌ اندوهگین و مضطرب است، در تنگنائی افتاده است که راه گریزی برایش نیست. ادامۀ زندگی زینب و زید محال است و نجات هر دو در جدائی است و گذشته از آن، در برابر زینب که او به چنین سرنوشتی دچار کرده است، و خویشاوند خود را قربانی مصلحت مردم ساخته است مسئولیت سنگینی احساس می‌کند. وانگهی، مگر در برابر دردی که هم اکنون زینب را بی‌رحمانه می‌گدازد، محمد که خود سرچشمۀ رنج او است، می تواند «بی تفاوت» بماند و هیچ بدان نیندیشد؟ و او را پس از جدائی از زید، با سرنوشت دردناک و آواره‌اش، بی امید رها سازد؟
اینها «واقعیت»‌هائی بشری است که در برابر محمد نیز پدید آمده است و «هست» و محمد – که «واقع گراترین» رهبر اخلاقی و اجتماعی بشر است – هرگز «واقعیت» را نادیده نمی‌انگارد وبا آن نه تنها سر ستیز ندارد، که یکی از درخشان ترین و درست ترین خصوصیات اسلام و محمد اعتراف به واقعیتها است. جنگ، خشم، انتقام، لذت‌های زندگی، زیبائی، هوس، ثروت، گسیختن پیوند و بستن پیوندی دیگر و حتی انحراف از چهارچوب تک همسری واقعیتهائی است که همواره فرد و اجتماع انسان با آن روبرو است و بسیاری از فلسفه‌های اجتماعی و مکتب‌های عرفانی و اکثریت مذاهب کوشیده‌اند تا آنها را نادیده انگارند و یا با آنها مبارزه کنند تا از میان بردارند و می‌بینیم که هرگز موقعیتی به دست نیاورده‌اند زیرا، هر واقعیت را که نادیده انگاریم خود را در چهره‌اى زشت‌تر و خطرناک تر بچشم ما خواهد نمود و هر گاه رویاروی با آن مواجه نشویم از پشت خنجر خواهیم خورد. این حقیقتی است که تاریخ، در سراسر زندگی درازش، همواره تجربه کرده است.

اسلام، همیشه با واقعیت‌ها رویاروی می‌شود، آنها را اعتراف می‌کند و بدین گونه، آنها را رام خویش می‌سازد و بر راه خویش می‌راند و از طغیان و خطر و تباهی پیشگیری می‌کند، چه، خطرناکترین دشمنان داخلی جامعه واقعیت‌هائی هستند که به رسمیتشان نمی‌شناسند و برایشان حق حیاتی قائل نمی‌شوند و اسلام با وضع جهاد، طلاق، تعدد زوجات، ازدواج مکرر، قصاص، مالکیت و جواز برخورداری از «مائده‌های زمینی» و ثروت و لذت حیات مادی، کوشیده است تا با اعتراف و تحمل آنچه همه جا و همیشه هست و از آنها گریزی نیست، بر سر واقعیتهای سرکش خطرناک افسار زند.

عشق نیز چنین واقعیت است، واقعیتی همانند کینه، انتقام و جنگ که اگر، همچون مسیحیت، در را به رویش نگشایند از دیوار خواهد پرید.
در اینجا آنکه معنی عشق را نمی‌فهمد و نیروی شگفت و مرموزی که دو روح خویشاوند را به هم می‌خواند نمیشناسد و آنرا با هوس‌های تند و آرامی که «قضای حاجت مزاج» است، یکی می‌داند و یا پیوند میان دو انسان را جز با ریسمان نام و نان لذت، موهوم می بیند و، چه می‌گویم؟ حتی رابطۀ میان انسان و خدا را جز از «ترس» گرز آتشین و مار غاشیه یا «طمع» حور و غلمان و «دختران سیه چشم نارپستان» نامفهوم و غیر ممکن می‌یابد چه می‌دانند که در اینجا از چه سخن می‌گویم؟

پس مشکل محمد چیست؟ چرا از اعتراف به این واقعیتی که آنرا چنین نیرومند و خطرناک در برابر خویش می‌بینید بیمناک است؟ چرا زینب را از بندی که زید نیز در آن به سختی گرفتار است و برای گسستن آن تلاش می‌کند رها نمی‌سازد، و آنگاه، در قفسی را که این پرندۀ مجروح، که بیمناک از رهائی بی‌امید، خود را بیتابانه به در و دیوار آن می‌زند تا به درون آید و در آن پناه گیرد، به رویش نمی‌گشاید؟

محمد از دو چیز سخت می‌هراسد . دلی که هرگز با ترس آشنا نبود اکنون به‌ اندوه و پریشانی و هراسی سخت گرفتار شده است. یکی نفرتی است که از تلقی مردم دارد و از آن بیمناک است که «احساس» پاک و بلند او به «فهم»های پلید و پست مردم آلوده گردد و برای یک روح زیبا و بلند که با آسمان پیوند دارد، از فهم‌های کوتاه و نگاه‌های کم بین کرم های آدمی نمائی که در لجن زندگی پلیدشان می‌لولند، هیچ دشمنی پلیدتر و هیچ موجودی زشت‌تر و نفرت بارتر نیست.

آنچه را که نویسندگان متمدن اروپای امروز عشقی سینمائی و احساسی از آنگونه که در ادبیات فرنگی را رنگ و رونق داده است، تعبیر کرده‌اند، چشمان اعراب حجاز و نجد و تهامه – که در عشق احساسی همپایۀ شتر دارند – چگونه می‌توان دید؟ دلی که همچون آسمان پاک است و صدها چشمۀ شگفت غیبی در آن می‌جوشد با چه پلیدی‌اى خواهند آلود؟

گذشته از آن، بر سر راه محمد، یک «نبایستن» برپا است، از آنها که دیوارهای هر جامعه‌اى را تشکیل می‌دهند و سدهای هر «رفتنی» را، و آن سنتی کهنه و استوار است که در عمق احساس مردم ریشه بسته است و تعصبی سخت آنرا نگهبانی می‌کند.

پسر خواندگی مرحله‌اى است میان بندگی و آزادی؛ پسر خوانده یک انسان نیمه آزاد است. یکی از خصوصیات حقوقی او که وی را از دیگر مردم آزاد مشخص می‌سازد، اینست که خواجۀ سابقش، که اکنون پدر خوندۀ وی نامیده می‌شود، نمی‌تواند با زنی که روزی همسر او بوده است ازدواج کند، چه، عرب آنرا ننگی بزرگ می‌شمارد.

اما، چرا ننگ؟ چرا یک زن، به جرم همسری با یک «مولی»، از حقی که همۀ زنانی چون او برخودارند محروم باشد؟ مگر یک «آزاد شده» انسانی آزاد نیست؟ این رسم، یک «نبایستن» موهوم و غیر انسانی است و بازماندۀ بردگی، که هم برای زن و هم برای همسرش و نیز هم برای مردمی که با آنان در آمیزشند، جز تجدید خاطرۀ شوم ایام بردگی مرد و ننگ همسر با وی نیست. باید آنرا برداشت و آزاد شده را و همسر آزاد شده را از هر قیدی که با بندگی پیوندشان می‌دهد و از مردم آزاد جداشان می‌سازد، آزاد ساخت.

فرمان قاطع وحی – که همواره بر سر نیازی که در جامعه پدید می‌گشت فرود می آمد – آنرا برای همیشه برداشت و این سنّت نادرست را درهم شکست:

«خدا پسر خواندگانتان را پسرانتان نگردانیده است. این سخنی است که شما در دهانهاتان دارید، در صورتیکه خدا حقیقت را می‌گوید و راه را می‌نماید»

اکنون زینب از دام ازدواج مصلحتی با زید رها شده است و زید نیز از رنج همسری با زینب که دیواری نامرئی از او جدایش می‌ساخت. اما زینب در این حال جز خاطرۀ زنجزای زندگیش سرمایه‌اى ندارد و رهائی‌اى اینچنین او را برای پناه گرفتن در کنار خویشاوند عزیز و بزرگ خویش بی‌تاب‌تر ساخته است.

ولی محمد هنوز بیمناک و مردّد است. مردم چه خواهند گفت؟ آنرا چگونه خواهند فهمید؟ احساسی را که همچون سپیده دم پاک است در تعبیرهای پلید خویش نخواهند آلود؟ روحی را که همچون طلوع خورشید زیبا و پرشکوه است در فهم‌های تنگ و تاریکشان نخواهند گرفت؟

تردید و هراس بر جان محمد چیره شده است و او را در شکنجه‌اى دردناک می‌گدازد. روزهای تیره و شبهای جانکاه و خفقان آوری اینچنین می‌گذرد و محمد از چشم‌های ابله و کج بین مردم، رازی را که همچون زبانۀ آتشی سوزان و بی قرار است، در سینۀ خویش نهان می‌دارد. سر در گریبان این درد، سکوت کرده بود که ناگاه، دریچۀ آسمان گرفته و سنگین باز شد و ندای تند و سرزنش آمیز وحی بر سر وی فرود آمد که: «در دل خود نهان می‌کنی آنچه که که خدا آشکار خواهد کرد، و از مردم می‌ترسی»!

راز پنهان محمد را خدا آشکار کرد و اکنون بیم از مردم بیمی موهوم است. پسند مردم، مردمی که کاردستی سنتهای کهنه و رسم‌های نامعقول و زشت‌اند، «چه وزن آرد در این کار»؟ کاری که هم آزادی دو انسان ناهمانندی که در دام هم گرفتار شده‌اند و بر یکدیگر تحمیل، و می‌توانند، جدا از بدبختی با هم،خوشبخت شوند در آن است و هم پیروزی عشق زنی آزاد که آرزویش جز این نبوده است که در کنار مردی باشد که زندگی، جز در کنار او، برایش طاقت فرسا است و نیز هم شکست سنتی موهوم وزشت که یاد آور بردگی و ننگ مرد است و محرومیت و تحقیر زن.
با این همه، ازدواج با زن سابق پسر خوانده – که مردم او را عروس پدر خوانده تلقی می‌کنند - کار دشواری است؛ هرچند قانون آنرا مجاز دانسته باشد. اما کیست که در چنان جامعه‌اى به چنین کاری دست زند؟ چه کسی را یارای آن است که نخستین گام را بردارد و این رسم کهن را زیر پا نهد؟ خدا برای انجام چنین مسئولیت دشواری پیامبر خویش را برگزید:

«و اذ تقول للذی انعم الله علیه و انعمت علیه: امسک علیک زوجک و اتق الله و تخفی فی نفسک ماالله مبدیه و تخشی الناس والله احق ان تخشاه. فلما قضی زید منها و طراً زوجناکها لکی لا یکون علی المؤمنین حرج فی ازواج ادعیائ

/ 1 نظر / 223 بازدید
اجتماعی - خاطره

زندگی همین قصه ایست که گاهی تلخ و گاهی شیرین است زندگی اونی نشد که ما می خواستیم پس بیایم اونی بشیم که زندگی خواست اینجوری دنیا به کامت تلخ نمیشه... ضمن سلام و ادب خدمت شما دوست گرامی. هم سنگر عزیز وب بسیار آموزنده ای دارید. از شما خواهشمندم در صورت تمایل با ما تبادیل لینک داشته باشید و بسیار خرسند می شوم که مرا با نام اجتماعی - خاطره لینک بفرماید. http://ejtemai.blogsky.com