خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

 

 

/ 5 نظر / 23 بازدید
حسین

من به مردن راضیم اما نمیاید اجل بخت بد بین کز اجل هم ناز میباید کشید

حسین

من به مردن راضیم اما نمیاید اجل بخت بد بین کز اجل هم ناز میباید کشید

حسین

من به مردن راضیم اما نمیاید اجل بخت بد بین کز اجل هم ناز میباید کشید

معلم

فلاطون حاذق است اما نیاید گو به بالینم که بیمار محبت جز محبت نیست درمانش مگه نه عاشق معلمی

[بازنده][بغل][دلقک]